یکشنبه بانک رو زدم
باید پولهایی که نصیبم شد رو ببینین
تا دوشنبه نتونستم اونارو به خونه بیارم
خب معلومه، برا اینکه وزنشون خیلی زیاد بود
بالاخره نشستم تا اونارو بشمارم،خیلی عجیب بود
اون همه سکه کوچولوی قهوه ای
جلوی چشام قل می خوردن
صد هزار دلار پول خرد دارم
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت
فکر نمی کنم هیچ آدم پولداری
مشکل منو داشته باشه
فکر نمی کنم که این پایان خوشی برا دزدی باشه
صد هزار دلار پول خرد دارم
و هر بار باید یکی از این پول خردهارو خرج کنم
استیک باید خیلی خوشمزه باشه
طعم آبجو یادم رفته
چه کنم شاید به من شک کنن
وقتی که هشتصد تا سکه برا غذا بپردازم
انگار باید دوباره این پا و اون پا کنم
و یک بسته آدامس دیگه برا خودم بخرم
خدایا صد هزار دلار پول خرد دارم
اما مثل بی پول های ولگرد زندگی میکنم
صد هزار دلار پول خرد دارم
دریغ از یک اسکناس یا پول درشت
فکر نمی کنم هیچ آدم پولداری
مشکل منو داشته باشه....
<(از سری اشعار شل سیلور استاین)>
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید نقش بازی کنی! نقش آدم بزرگا رو!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید سیاست داشته باشی، حتی اگه هیچی ازش ندونی!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید قوانین بازی آدم بزرگا رو یاد بگیری! بازم باید بازی کنی! اما دیگه نه همبازیات بی خطرن و نه اسباب بازیات!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید همزمان توی چند تا بازی مختلف بازی کنی ...
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، اگه توی بازی با همبازیات قهر کردی باید قهر بمونی! باید یاد بگیری که کینه به دل بگیری! باید گذشته رو پیش روی همبازیت بیاری که یادشون نره! آخه آدم بزرگا قهر و خشم و دعوا رو یادشون نمی ره اما خیلی چیزا رو یادشون میره که ...
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید خودت و دیگرون رو دیر ببخشی تا ...
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، اگه صادقانه و بی ریا باشی، مثل کودکی هات، زشته و بچگونه!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید دروغ بگی، باید پنهونی اشک بریزی، تازه نباید گریه کنی، حتی وقتی که داری از زور غصه خفه می شی!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، اونقدر کار داری!! که به خیلی کارا! نمی رسی!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید بزرگونه رفتار کنی و بزرگونه یعنی بچگونه نباشه!!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، بچه ها و دنیای بزرگشون رو مسخره می کنی!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید استرس های بزرگ داشته باشی، باید نقاب بزنی که کسی ندونه کی هستی! باید بازی کنی تا زنده بمونی!!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید تعریفاتو عوض کنی، مطابق دنیای آدم بزرگا...
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دیگه نباید بچگونه حرف بزنی، نباید بچگونه و بی ترس با صدای بلند، بخندی، نباید بچگونه هق هق بزنی!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، خدا هم اونقدر برات بزرگ می شه که دیگه دست نایافتنی می شه!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، یادت می ره که فرشته داری و یادت می ره که هر روز باهاش حرف بزنی!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دیگه با خدا حرف نمی زنی، آخه یاد گرفتی که خدا خودش می دونه، پس چرا باید وقت بزاری که بگی!!!! وقتت مال کارای مهمتر باید باشه!!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دوست داشتنت نباید بی قید و شرط باشه!! باید یاد بگیری که واسه همه چی قید و شرط بزاری تا بتونی ...
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید قلبت رو بزاری کنار، آخه قلب، مرکز احساساته!! و آدم عاقل، آدم بزرگ عاقل، با مغزش زندگی می کنه نه با قلبش!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دیگه صدای قلبت رو نمی شنوی، آخه اون قدر، صداهای جذاب هست، که تو حتی تپش های ناموزون گاه و بی گاهش رو هم نمی شنوی!!! نمی شنوی که قلبت از نشنیده شدن چه زجری می کشه!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، یادت می ره که خدا، امانتش رو توی قلبت گذاشته، بعد همه جا رو می گردی، دربدر تا امانتی رو پیدا کنی!!! بعد یه مدت هم خسته می شی و کم می یاری و یادت می ره که ...
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، خودت رو فراموش می کنی!!!
درد آوره که وقتی بزرگ می شی، خدا هم دور می شه!!
درد آوره که بزرگ می شی و دور می شی و دور می شی و دور می شی...
درد آوره ...
در یخچال ما یک خرس قطبی زندگی میکنه
اون یخچالو دوست داره چون <<اونجا خنکه>>
روی گوشتا میشینه
و صورتش رو در ماهی ها فرو می بره
و پنجه ی بزرگ پر موشو
در ظرف کره فرو می بره
به سس دستبرد میزنه
و لف و لف پلو ها رو میخوره
سودا رو دستمالی می کنه
و یخ هارو لیس میزنه
و اگر در یخچالو باز کنیم غرش بلندی می کنه
من از اینکه اون اونجاست وحشت می کنم
همون خرس قطبی که توی یخچال زندگی میکنه
<< از سری اشعار شل سیلور استاین >>
ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد… این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانهاست! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود… پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟ رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟ پسر حیران و گیج جواب داد: پدر! تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟! چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ پدر گفت: پسرم! از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد… در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری، او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
پدردر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب
کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش
نوشته بود ?پدر?. با بدترين پيش داوريهاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان
نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مينويسم.
من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با
مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با او پيدا کردم، او واقعاً معرکه است،
اما ميدونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبينيهاش، خالکوبيهاش،
لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط
احساسات نيست، پدر. اون حامله است. او به من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت بشيم.
اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم
براي داشتن تعداد زيادي بچه. او چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا
واقعاً به کسي صدمه نميزنه. ما اون رو براي خودمون ميکاريم، و براي تجارت با کمک
آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که
ميخوايم. در ضمن، دعا ميکنيم که علم بتونه درماني براي ايدز
پيدا کنه، و او بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي
دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر ميگرديم،
اونوقت تو ميتوني نوههاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
جان
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو
خونه تام. فقط ميخواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به
کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم
زنگ بزن
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن (نانسی سیمس)
وقتی با انگشت کسی را نشان می کنیم به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته (لوییس نیزر)
آدمها عوض می شوند و به هم خبر نمی دهند (لیلین هلمن)
آدمهایی هستند که دنیا را روشن تر می کنند، تنها به خاطر حضورشان در جهان (مری داوسن هاگس)
به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن (شکسپیر)
زخمی که تنها از آن توست عمیق ترین زخم هاست (شکسپیر)
فقط وقتی مجازیم از بالا به کسی نگاه کنیم که بخواهیم از زمین بلندش کنیم (جینسن جکسن)
بزرگترین مشکلات در جایی نهفته است که ما هرگز انتظارش را نمی کشیم (گوته)
عشق آتشی می افروزد که بیزاری قادر به خاموش کردن آن نیست (الادیلر ویلاکس)
بهشت نیز در تنهایی دیدنی نیست (دانته)
دو شكارچي در جنگل بر روي درختها كمين كرده بودند. يكي از آنها از درخت سقوط كرد. شكارچي دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده ، نفس نمي كشد و چشمانش باز و خيره مانده است.
او با موبايل با يك مركز اورژانس تماس مي گيرد و به فردي كه گوشي را برمي دارد مي گويد:
فكر مي كنم دوست من مرده است ، چكار بايد بكنم؟
طرف مقابل به آرامي مي گويد:
دلواپس نباش.
من مي توانم به تو كمك كنم.
ابتدا بايد مطمئن شويم كه مرده است...
بعد از سكوتي كه حكمفرما مي شود صداي يك گلوله به گوش مي رسد. شكارچي دوم دوباره گوشي را برمي دارد و مي گويد: بسيار خب ، حالا چه كار بايد بكنم؟!
خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود.
پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد! ، مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش ” بول بول بول بول” مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت
مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد
آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي” بچه سوسک مرده” بدهد
آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا “پووووووف” مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم...
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدرپیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم...
با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند
بنده کوچک شما , مجید
...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

